رضا قليخان هدايت
795
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چنان گشت آن زاد سرو بلند * كه بر گرد آن مىنگشتى كمند چو بسيار بن گشت و بسيار شاخ * بكرد از برش بر يكى خوب كاخ دو ايوان برآورده از زر پاك * زمينش همه مشك و عنبرش خاك فرستاد هر سو به كشور پيام * كه چون سرو كشمر به گيتى كدام بگيريد يكسره زردهشت * بهسوى بت چين گذاريد پشت چو چندى برآمد براين روزگار * همايون شد آن اختر شهريار چو ارجاسب بشنيد گفتار ريو * فرود آمد از گاه توران خديو يكى نامه بنوشت خوب و هژير * سوى نامور خسرو دينپذير نوشت اندر آن نامه خسروى * يكى آفرين بر خط بيغوى سرت سبز باد و تن و جان درست * مبادت كيانى كمرگاه سست شنيدم كه راهى گرفتى تباه * مرا روز روشن بكردى سياه چو نامه بخوانى سر و تن بشوى * فريبنده را نيز منماى روى ور ايدون كه نپذيرى اين نيكپند * سر و جانت را نيز آيد گزند بفرمود بردن ز پيش سپاه * درفش همايونش فرخنده شاه در جنگ ارجاسب و گشتاسب ، و شكست يافتن لشكر ارجاسب گفته است سوى رزم ارجاسب لشكر كشيد * سپاهى كه آن را كرانه نديد ز بس بانگ اسبان و جوش و خروش * همى ناله كوس نشنيد گوش درفشان بسيار افراشته * سر نيزهها ز ابر بگذاشته چو رسته درخت از بر كوهسار * چو بيشهء نيستان به وقت بهار ز تاريكى گرد و بانگ سپاه * كسى روز روشن نمىديد راه بكردند يك تيرباران نخست * بسان تگرگ بهاران درست بپوشيده شد چشمهء آفتاب * ز پيكانهاى درفشان چو آب تو گفتى هوا ابر دارد همى * وزان ابر الماس بارد همى هوا زين جهان بود شبگون شده * زمين سربهسر پاك در خون شده